یاحسین (ع)

دهان جُربزه را سخت وا گذاشته است

سری که سربسرِ نیزه ها گذاشته است!

قدش بلندتر از ماست ده سر و گردن،

کسی که روی سر خویش پا گذاشته است!

بنا نبود سر از نی درآوَرَد آواز،

خداش خیر دهد کاین بنا گذاشته است!

چه تاجر است که سرمایه اش سر است و شگفت،

که اصلِ مایه همان ابتدا گذاشته است!

سیاه مستیِ آن ساقیِ مبارز بین*

که دستِ خویش نداند کجا گذاشته است!

شگفت مملکتا! این مگر عروسی کیست؟!

که این قبیله ،خود از خون حنا گذاشته است!

فریب خورده کسی، کاین حماسه ی بشکوه

تباه کرده و جای عزا گذاشته است

وگر که اشک بریزیم گریه ی شوق است

از آنچه بر لب ما مرحبا گذاشته است!


برچسب‌ها: حسین جنتی , غزل تازه

تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 22:6 | نویسنده : حسین جنتی |
تفنن شیانه، رنج جدی این روزها:

از زبان حکیم ابوالقاسم فردوسی!

 

ظریفا! چو دشمن درشتی کند
وگر با تو سودای کُشتی کند
سخن پخته گو تا که خامش کنی
به جادوی تدبیر ، رامش کنی
که هرچند خیلِ پلنگیم ما
بسی خسته از طبلِ جنگیم ما!
به فکر گذشتِ زمان نیز باش
ز حق مگذر و فکر جان نیز باش!
که این غولِ مردم کُشِ اهرمن
نسوزد دلش هیچ بر ما و من
مبادا که با وی درشتی کنی
که سرپنجه در کارِ کُشتی کنی!
همی با قوی ، پنجه کردن خظاست!
که بازوی خود رنجه کردن خطاست!
زِ چنگِ سگِ هار ، پروا خوش است
چو دشمن قوی شد مدارا خوش است!
تو در بندِ مُشتی رجزخوان مباش!
به جز در پیِ خاکِ ایران مباش
رجزخوان نداند که اندوه چیست
که بر شانه ی مرد و زن ، کوه چیست
رجزخوان نداند غم و بیم را
نداند مکافاتِ تحریم را!
نداند که نان از کجا می خوریم
زمین خورده ایم و هوا می خوریم!
نداند زنِ بیوه چون می کند؟!
که نان خشکه در ظرفِ خون می کند!
نداند که رعیت زمین خورده است
که ابروش از غصه چین خورده است!
تو از مایی ای مرد! بی ما نباش!
به فرمان ِ آیاتِ عظما مباش!!
چنان کن که تاریخِ ایران زمین
تو را گوید از عمقِ جان، آفرین!


برچسب‌ها: جواد ظریف شعر حسین جنتی نامه ای به جواد ظریف

تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 15:11 | نویسنده : حسین جنتی |


تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 15:9 | نویسنده : حسین جنتی |
دلم می خواهد شاد باشم از آزادی این چهار سرباز...نمی توانم...سعی می کنم...

شاد و غمگینم! که هیچ این قصه را باور ندارم
من سلیمانم! ولی انگشتِ انگشتر ندارم!

گرچه چار انگشتِ دیگر هست اما ای رفیقان!
صبر از آن انگشتِ باقیمانده ی پرپر ندارم

من خودم شادم، ولیکن مردمِ چشمم عزادار،
چاره ای از همرهی با مردمان ، بهتر ندارم

ساقیا ! جامِ می ام خالی ست زین غم بسکه خوردم
پای بوسم ! دستِ وارو کردنِ ساغر ندارم!

گرچه آن انگشت از کف رفت اما جانِ ساقی،
داغِ انگشت است این، سودای انگشتر ندارم...


تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 23:50 | نویسنده : حسین جنتی |
مگیر آینه را پیشِ روی من که در این شهر
زِ نامِ کوچکِ خود شرم می کنم که سرم هست!



تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1392 | 12:6 | نویسنده : حسین جنتی |

استاد هوشنگ ابتهاج، در مثنویِ شریفی فرموده اند:
" چشمه ای در کوه می جوشد، منم! "

هوالجمیل

بیشه ای سوخته در قلبِ کویری ست، منم!
وندر آن بیشه ی آتش زده شیری ست، منم!
ای فلک! خیره به روئین تنی ات چشم مدوز،
راست در ترکشِ رستم پَرِ تیری ست منم!
تا قفس هست مرا لذت آزادی نیست،
هرکجا در همه آفاق اسیری ست منم!
زندگی سنگ عظیمی ست، ولی می شکند
که روان زیرِ پِی اش جوی حقیری ست، منم!
در پِی آبِ حیاتی؟ به خرابات برو
- خسته از عُمر - در آن زاویه پیری ست، منم!
گرچه دور است ولی زود عیان خواهد شد
آنچه کوه است در آن دامنه، دیری ست منم!


تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1392 | 10:9 | نویسنده : حسین جنتی |
گاهی وقت ها محبت دوستان آدم را شرمنده می کند، حالا این دوست را ندیده باشی و راهش هم دور باشد و هنرمند هم باشد و بیتی از شعر های تو را روی کاشی حک کند و به کوره و لعاب بسپارد و از "تبریزِ عزیز" برایت پست کند ...
این کاشی ، هنرِ دستِ خواهر خوبم خانم " المیرا مهدی پور" است که مرا شرمنده ی محبت خویش کرد.

حُسن چیزی ست که در صورت بسیاری هست

عشق چیزی ست که در چنته ی بسیاری نیست...



تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 12:37 | نویسنده : حسین جنتی |
نگرد بیهده! یک سکه ی سیاه ندارم

به کاهدان زده ای ! هیچ غیر کاه ندارم


جز اینکه هیچ ثوابی تمامِ عمر نکردم،

دگر  - به صاحب قرآن قسم - گناه ندارم!


خیالِ خیر مبر، من سرم به سنگ نخورده ست،

زِ توبه خسته شدم، حالِ اشتباه ندارم!


اگر به کشتنِ من آمدی چراغ نیاور،

که سالهاست به جز سایه ام سپاه ندارم


دو دست ، دورِ چراغم گرفته ام شبِ توفان،

خوشا خودم! که سری دارم و کلاه ندارم!


نه خورده ام زِ کسی لقمه ای ، نه بُرده ام از کس،

که خُرده بُرده ای از خیلِ شیخ و شاه ندارم





برچسب‌ها: حسین جنتی , غزل تازه

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 | 12:35 | نویسنده : حسین جنتی |
سلام

دلم خیلی برای این خانه ی قدیمی تنگ شده بود، فیس بوکم را برای مدتی همینطور رها کردم تا کمی به خودم برگردم و واقعی تر زندگی کنم، همیشه از تکنولوژی و مدرنیسم بدم می آمده و زندگی سنتی را ستوده ام، موسیقی سنتی، شعر سنتی، آدم سنتی و خلاصه ایرانی بودن را خیلی دوست دارم اگرچه آدم این عصرم و ناگزیر از دنیای مدرن.

بگذریم، این جا را سر و سامان خواهم داد.



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 | 18:43 | نویسنده : حسین جنتی |

بالا خره و با تردید فراوان، " ن " اولین مجموعه غزل من ، منتشر شد
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...
تهران، انتشارات فصل پنجم



تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 11:14 | نویسنده : حسین جنتی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.