دلم می خواهد شاد باشم از آزادی این چهار سرباز...نمی توانم...سعی می کنم...

شاد و غمگینم! که هیچ این قصه را باور ندارم
من سلیمانم! ولی انگشتِ انگشتر ندارم!

گرچه چار انگشتِ دیگر هست اما ای رفیقان!
صبر از آن انگشتِ باقیمانده ی پرپر ندارم

من خودم شادم، ولیکن مردمِ چشمم عزادار،
چاره ای از همرهی با مردمان ، بهتر ندارم

ساقیا ! جامِ می ام خالی ست زین غم بسکه خوردم
پای بوسم ! دستِ وارو کردنِ ساغر ندارم!

گرچه آن انگشت از کف رفت اما جانِ ساقی،
داغِ انگشت است این، سودای انگشتر ندارم...


تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 23:50 | نویسنده : حسین جنتی |
مگیر آینه را پیشِ روی من که در این شهر
زِ نامِ کوچکِ خود شرم می کنم که سرم هست!



تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1392 | 12:6 | نویسنده : حسین جنتی |

استاد هوشنگ ابتهاج، در مثنویِ شریفی فرموده اند:
" چشمه ای در کوه می جوشد، منم! "

هوالجمیل

بیشه ای سوخته در قلبِ کویری ست، منم!
وندر آن بیشه ی آتش زده شیری ست، منم!
ای فلک! خیره به روئین تنی ات چشم مدوز،
راست در ترکشِ رستم پَرِ تیری ست منم!
تا قفس هست مرا لذت آزادی نیست،
هرکجا در همه آفاق اسیری ست منم!
زندگی سنگ عظیمی ست، ولی می شکند
که روان زیرِ پِی اش جوی حقیری ست، منم!
در پِی آبِ حیاتی؟ به خرابات برو
- خسته از عُمر - در آن زاویه پیری ست، منم!
گرچه دور است ولی زود عیان خواهد شد
آنچه کوه است در آن دامنه، دیری ست منم!


تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1392 | 10:9 | نویسنده : حسین جنتی |
گاهی وقت ها محبت دوستان آدم را شرمنده می کند، حالا این دوست را ندیده باشی و راهش هم دور باشد و هنرمند هم باشد و بیتی از شعر های تو را روی کاشی حک کند و به کوره و لعاب بسپارد و از "تبریزِ عزیز" برایت پست کند ...
این کاشی ، هنرِ دستِ خواهر خوبم خانم " المیرا مهدی پور" است که مرا شرمنده ی محبت خویش کرد.

حُسن چیزی ست که در صورت بسیاری هست

عشق چیزی ست که در چنته ی بسیاری نیست...



تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 12:37 | نویسنده : حسین جنتی |
نگرد بیهده! یک سکه ی سیاه ندارم

به کاهدان زده ای ! هیچ غیر کاه ندارم


جز اینکه هیچ ثوابی تمامِ عمر نکردم،

دگر  - به صاحب قرآن قسم - گناه ندارم!


خیالِ خیر مبر، من سرم به سنگ نخورده ست،

زِ توبه خسته شدم، حالِ اشتباه ندارم!


اگر به کشتنِ من آمدی چراغ نیاور،

که سالهاست به جز سایه ام سپاه ندارم


دو دست ، دورِ چراغم گرفته ام شبِ توفان،

خوشا خودم! که سری دارم و کلاه ندارم!


نه خورده ام زِ کسی لقمه ای ، نه بُرده ام از کس،

که خُرده بُرده ای از خیلِ شیخ و شاه ندارم





برچسب‌ها: حسین جنتی , غزل تازه

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 | 12:35 | نویسنده : حسین جنتی |
سلام

دلم خیلی برای این خانه ی قدیمی تنگ شده بود، فیس بوکم را برای مدتی همینطور رها کردم تا کمی به خودم برگردم و واقعی تر زندگی کنم، همیشه از تکنولوژی و مدرنیسم بدم می آمده و زندگی سنتی را ستوده ام، موسیقی سنتی، شعر سنتی، آدم سنتی و خلاصه ایرانی بودن را خیلی دوست دارم اگرچه آدم این عصرم و ناگزیر از دنیای مدرن.

بگذریم، این جا را سر و سامان خواهم داد.



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 | 18:43 | نویسنده : حسین جنتی |

بالا خره و با تردید فراوان، " ن " اولین مجموعه غزل من ، منتشر شد
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...
تهران، انتشارات فصل پنجم



تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 11:14 | نویسنده : حسین جنتی |
دوست عزیزم و شاعر درستِ این زمانه مهدی فرجی عزیز ، اخوانیه ای برای من سرود و مرا شرمنده ی محبت و بزرگ منشی اش کرد، من هم در پاسخ غزلی نوشتم و منتشر مردم، اول شعر فرجی را بخوانید و بعد پاسخ مرا:


به حسین جنتی
در پاسخ نامه ای از او که هنوز در جیب خودش است


غم ات مباد اگر روزگار مُرده و زاری ست
که دوستی گل سرزنده ی همیشه بهاری ست

غم ام غم تو...که دار و ندار من همه این است
دل ام به نام تو...هرچند مال مساله داری ست!

حکایت تو و من شاهنامه ای ست پر از مرگ
طلای «غزنه» اگر در مسیر «طوس»، قطاری ست

به هفت خوان خودت فکر کن نه کین برادر 
فقط به هوش! که چاه شغاد، گوشه کناری ست

تو درد جامعه ای، من همه ستایش عشق ام
که هر زری سرجای خودش رهین عیاری ست

نگفته اند به ما: این شو! آن مشو! چه خوش است این
میان ما و قلم تا همیشه قول و قراری ست

ز شعرت آن چه به دفتر نشسته دُرّ ثمین است
به دست ات آن چه ز دونان درآمده ست دماری است

زمانه، ما دو نفر را به دوش خود نکشانید
چنان که پشت خری بر فراز گردنه باری ست

اگر به غصه و غم رفته است، قصه ی عمری ست
اگر به خنده و شوخی گذشته، گاه گداری ست

نوشته ام به تو چون زیره بردن است به کرمان
گمان کن این که بر آیینه ات نشسته غباری ست


مهدی فرجی
بیست و هفتم دی ماه یک هزار و سیصد و نود و یک/جاده دماوند

..............................................................................................


و پاسخ من:

مرا بدانی و دانم، تو را بدانم و دانی
بزرگ باید تا پایه ی بزرگ بداند!
دکتر فخرالدین مزارعی

پاسخی ست دوستانه، به شعرِ بلندِ مهدی فرجی عزیز:

خوشا که "عشق " و "وطن" داستانِ ما باشد
که حرفِ مردمِ ما بر زبان ما باشد
به تاخت می روی و پشت سر نمی بینم،
درین مسیر کسی هم عنانِ ما باشد
خدا، خدای من و توست، دل قوی می دار
اگرچه دورِ زمان بر زیانِ ما باشد
غمین مباش که فردا – یقین – فرشته ی شعر
قسم اگر بخورد ، هم به جان ما باشد
طلای غزنه نوشتی به دادِ ما نرسید
سخن طلاست که خود در دهانِ ما باشد
تو عاشقانه بگو همچنان و من زِ وطن
اگر چه آجرِ این خانه نانِ ما باشد!
ستون به سقفِ وطن می زنیم " سیمین گفت "
بگو اگرچه که با استخوانِ ما باشد
تویی که می گذرم یا " منم که می گذری" ؟
تو خود منی! چه تواند میانِ ما باشد؟
خدا کناد که ای دوست، بینِ ما چیزی،
به هم اگر بخورد، استکانِ ما باشد!
 



تاريخ : شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 | 11:36 | نویسنده : حسین جنتی |
همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم،

 غلط کردم به شوق باغ ، گویا پر در آوردم

 

دهان تا باز کردم مُنکرانم طعنه ها کردند

 غزل گفتم، گمان کردند پیغمبر در آوردم

 

اگر شمشیر عریان پیشِ رویم بود خندیدم

 چو بودا در جواب از جیب ، نیلوفر در آوردم!

 

درختی ساده ام، آری جفای باغبانم را،

 هرس پنداشتم، پس شاخه ای دیگر در آوردم!

 

به خود آرایشِ "بَزمی" گرفتم تا بیاسایم

 غم از هرسو که آمد بر سرم، ساغر در آوردم

 

جهانِ سخت را آسان گرفتم، شعرِ تَر گفتم

 به مضمون ، موم از دکانِ آهنگر در آوردم

 

ندارم عادتِ منت کشیدن، حالِ من خوب است

 زِ بس با دستِ خود از پُشتِ خود خنجر در آوردم

  

زِ عُمرِ رفته آهی ماند، بر آیینه ی جانم

 طلا در کوره کردم، مُشتِ خاکستر درآوردم!



تاريخ : یکشنبه سوم دی 1391 | 11:28 | نویسنده : حسین جنتی |
یا حسین...

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،
پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!

باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،
به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،
دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

جان من برخیِ " آن مرد " که در شط فرات،
تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!

...
هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین،
ای دمش گرم!! سرش رفت، ولی قولش نه!


تاريخ : شنبه چهارم آذر 1391 | 18:11 | نویسنده : حسین جنتی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.