تبليغاتX
شعرهاي حسين جنتي

قالب پرشین بلاگ


شعرهاي حسين جنتي

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!

 

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر

سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

 

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم

از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

 

بو برده است لشکر من، بسکه گفته ام

از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

 

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،

پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

 

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،

موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

 

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،

روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

 

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،

دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

 

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

 

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 21:25 ] [ حسین جنتی ]
دوباره شعبده کردیم و اشتباه در آمد

خدا به خیر کند، دیو از کلاه در آمد!

چه حکمت است؟ به هر تاجری که راه گشودیم
...
به جای ادویه از صندوقش سپاه در آمد!

مگر زمانه چه "رو می کند" به صفحه ی بازی،

که بخت ما همه چون" زنگیان" سیاه در آمد

دو خطّ اول دیباچه سوخت بل که گلستان،

ز بس نفس که فرو رفت دود آه در آمد!

همیشه قصه همین بوده است و درد همین است

همیشه شمر ز گودال قتلِگاه در آمد

چه اعتبار کنم صوفیا به صافی صبحت؟

که شیخ نیمه شب از پشت خانقاه در آمد!

خبر چه بوده در این شهر؟ گزمه ها همه حیران

هر آن چه مست گرفتند پیک شاه در آمد!

بدان امید که بانگی زنند بر سر بامی

گذشت و عمر و نزد لب کسی ، "که ماه در آمد"
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 10:19 ] [ حسین جنتی ]
هوالجمیل

بین ما " خطی ست قرمز " ، پس تو با ما نیستی
یک قدم بردار ، می بینی که تنها نیستی

... خیر خواهان توایم ای شیخ! ما را گوش کن،
فرصت امروز را دریاب ، فردا نیستی

یک سخن کافی ست گفتن، گر درین خانه کَس است
یا نشانی را غلط دادی به ما ، یا نیستی!

هیچ می ترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه !
از مسلمانی همین داری که " ترسا " نیستی!

ای که با یک سنگ کوچک، خاطرت گِل می شود،
مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی!

نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب،
فرق دارد آخر این قصه ، موسی نیستی!!
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 11:23 ] [ حسین جنتی ]
متا سفانه بد دوره ای شده، ناگهان می بینی دوستانت از ریل خارج می شوند، چرا که پیش رویت شیب تندی ست،
برای چند تن از دوستانم:

قطع قلم، به قیمت نان می کنی رفیق؟
این خط و این نشان که زیان می کنی رفیق!

... گیرم درین میانه به جایی رسیده ای،
گیرم که زود دکّه، دکان می کنی رفیق!

روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد،
حیرت ز کار و بار جهان می کنی رفیق

تیر و کمان چو دست تو افتاد، هوش دار
" سیب " است ، یا " سر " است ، نشان می کنی رفیق!

کفاره اش ز گندم عالَم فزون تر است،
از عمر آنچه خدمت خان می کنی رفیق!

خود بستمش به سنگ لحد، مُرده توش نیست!
قبری که گریه بر سر آن می کنی رفیق!

گفتی: " گمان کنم که درست است راه من"
داری گمان چو گمشدگان می کنی رفیق!!

فردا که آفتاب حقیقت برون زند،
" سر " در کدام " برف " نهان می کنی رفیق؟!!
[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 12:19 ] [ حسین جنتی ]
ولايتي کهنم ! خسته ام ز والي خويش!
نديده - خير و خوشي - هيچ از اهالي خويش!
" من و زمانه " چه شاهان سخت و سر کش را،
نشانده ايم به تدبير گوشمالي خويش!
مرا و مهر مرا - هردو - داده اند از دست،
به اعتبار همين لشکر خيالي خويش
...
کنون منم! که همه زلف کارم آشفته ست،
به پايمردي مردان لا ابالي خويش!
گواه مي طلبي؟ : زنده رود سابق من!
که خفته است در آغوش  خشکسالي خويش!
دگر مپرس! که شرمنده ام ز قايق ها،
ز بي خيالي دريا چه هاي خالي خويش!
...
" من و زمانه " بسوزيم هر چه سيمرغ است،
چنان که زال پشيمان شود ز زالي خويش!
به جابجايي يک مهره کيشتان مات است،
اگر چه مست غروريد و بي زوالي خويش!
ز اسب و اصل مي افتيد اگر که ما بکشيم،
 ز زير پاي شما پاره هاي قالي خويش!!
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 23:52 ] [ حسین جنتی ]
شايد كه چو وابيني خير تو درين باشد

سلام

حالا كه فكر مي كنم مي بينم فقط چند روز از مطالعه و نوشتن عقب افتادم واين كساني را خوشحال مي كند!

پس ازامروز كامنتهاي حاشيه ساز پست قبل را تاييد نمي كنم و از همه ي دوستان كه درين مدت اين جنجال بي حاصل را تحمل كردند عذر مي خواهم

چند غزل نيمه كاره دارم كه به محض اينكه بقيه اش را برايم آوردند باهم شريك مي شويم!

اما فعلا:

هوالطيف

 

دستم از سنگ و دلم سنگ و روانم سنگ است

ديرفهميدم و اكنون همه جانم ،سنگ است!

رازها دردل تاريك نهفتم،چون غار

چه بگويم؟چه بگويم؟كه دهانم سنگ است!

آفرين بر من عاشق كه نمازم نشكست،

من كه چون آينه هر روز اذانم سنگ است

هيچكس از همه ي شهر،خريدارم نيست،

مشتري شيشه و من جنس دكانم سنگ است

بي سبب نيست كمان دارم و آرش نشدم،

هم خودم سنگم و هم تيروكمانم ،سنگ است

همه يك عمر زچرخيدن من ،نان خوردند،

گرچه "دسّاسَم"وهرآينه نانم سنگ است

دارد از دور مي آيد، كسي از جنس خودم،

آب و آيينه بياَنداز، گمانم سنگ است!

[ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ] [ 7:14 ] [ حسین جنتی ]
متاسفانه چندي پيش باز هم از سر همان دلسوزي دوست داشنتني به وبلاگي رفتم و کامنتي گذاشتم

نوشته ام چيزي نبود جز يک انتقاد که خود نويسنده ي وبلاگ که حالا معلوم شد چه کسي بوده است (و بماند) آن را به صورت يک پست درآورد وکلي سر و صدا که حسين جنتي از ما انتقاد کرد!

بعد هم عده اي از دوستان ايشان که تصادفا چند نفرشان دوست ما هستند ناگهان بند قبا گشادند و تيغ کشيدند که چه و چه

عده اي هم که شمشيري نداشتند(ولو زنگ زده) دهان به ناسزا گشودند و فحش دادند! نذرشان قبول!

تا اينجا موضوع خيلي ساده است: من از کساني انتقاد کرده ام ایشان تاب انتقاد نداشته اند و سیل تهمت و فحش را روانه ی خانه ی من کرده اند!

اما موضوع آنجا دردناک می شود که این آقایان خود را مدافع آرمانهای بشری‌. بچه هیئتی! و حزب اللهی  وامثالهم می دانند (یا معرفی میکنند) من روی صحبتم با مخاطب محدود اما آزاده و مهربان همین وبلاگ است نه کس دیگر شما قضاوت کنید امثال من که دلمان برای وطنمان می سوزد و صد البته برای هموطنمان دنبال شهرت هستیم(!) و آنان که سهم گرسنگان و محرومان و حق همسایگان بیچاره ی خود را صرف تبلیغات این و آن میکنند(آن هم به اسم اسلام) آرمان گرا و انسان دوست و مسلمان و چه و چه هستند.

ما هم کما بیش قرآن خوانده ایم و البته می خوانیم  گهگاهی برای شعر هم شده سرکی به نهج البلاغه زده ایم( البته اگر حمل بر ریا نشود) هیچ جای این دو مرجع ارجمند ندیدیم که نوشته باشد مثلا:  "" برشما باد به منتقد خود فحاشی کردن""(!!!)  یا ندیدیم نوشته باشند: "" الله الله فی المنتقد.....""(!)

به خداوندی خدا عجیب است برای دفاع از اسلام و مسلمانی و انسانیت و هرچیز خوب دیگری به دیگران تهمت بزنند و فحش بدهند !! خدا را در این دیانت تجدید نظر کنید!! والله این هیچ شباهتی به رفتار علویون و فا طمیون ندارد

عجبا که برای نجات شاعری بحرینی بعضی  حاضرند شاعری هموطن را به باد تهمت و ناسزا و البته تهدید بگیرند! عجبا!( البته دوستان اشاره کرده بودند بنده را شاعر نمی دانند)به لطف خدا ( همان خدای همه ) هیچگاه در مقابل هیچ اتفاقی احساس ضعف نکرده ام و نخواهم کرد و استوار بر سر همان که بودم هستم:   "مسلمانی"

و در پایان این گلایه ی دوستانه امیدوارم این مسئله همینجا تمام شود و به یک بازی مسخره ی آن لاین(!) تبدیل نشود .

بنا را بر مدارا گذاشته ام و می خواهم دیگر پاسخ هیچ اتهام و تهمت و ناسزایی را ندهم که معتقدم خدا فقط خدای ایشان نیست!

                             قسم نخورده خدا مال ملتی باشد!!

ماه رجب است و من دلشکسته ام با همین شکسته ی رنجور دعا میکنم که هرکه خواب است زود بیدار شود حتی خودم!

براي اينكه جزييات را بدانيد به اينجا برويد:http://ayatalghermezi.blogfa.com

والسلام

 

 

[ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ 13:3 ] [ حسین جنتی ]

هوالجمیل

ازچه گل بوده مگر عطر دهنهای قدیم؟

که عسل می چکد از موم سخنهای قدیم؟

حال اگر هرچه بروید به زمین حیرت نیست،

جای می بوده و معشوق ، چمنهای قدیم!

می شکستند ولی بر سرپیمان بودند،

مست بودند اگر شیشه شکنهای قدیم!

می شد ازچاه به همسایگی شاه رسید،

اینهمه تنگ نبودند وطنهای قدیم!

چه نشستیم؟ که درچاه بمیرد بیژن؟

شرم می آیدم از غیرت زنهای قدیم!

سر بریدند ز اجداد من ونیست عجب،

که گران بوده سر مرد به تنهای قدیم!

...

زود ایکاش قیامت شود، آنگه بینی،

                                             چه برون می زند از بند کفنهای قدیم!

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 0:8 ] [ حسین جنتی ]

هوالجمیل

دوستانت را شمردم، دشمنانت بیشتر!

شاعر از فکرت حذر کن، از زبانت بیشتر!

لقمه ی معنی چنان بردار تا وقت سخن،

از حدود عقل نگشاید ، دهانت بیشتر!

گر نفهمی معنی زنهار یاران ، دور نیست،

پوستت می فهمد این را، استخوانت بیشتر!

سنگ می اندازی و " بازی نه این است" * ای رفیق

چون که بار شیشه داری در دکانت بیشتر!

من نمی گویم رهاکن! من نمی گویم نگو!

فکر شعرت باش ، اما فکر نانت بیشتر!

...

جان نکردی چاشنی، تیرت همینجا اوفتاد!

جز همین حد را نمی داند کمانت بیشتر

حال می باید به پاهایت بیاموزی که نیست،

از گلیم پاره ای طول جهانت بیشتر!!

[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 12:52 ] [ حسین جنتی ]
سلام

 

بالاخره تصمیم گرفتم حدود سی تا از غزلهام رو در   قالب یک کتاب منتشر کنم از میان چند تا نشر که حاضرند نوشته هامو چاپ کنند یکی رو انتخاب کردم و تا چند روز آینده شعرهام رو برای برررسی تحویلشون میدم

تاچه قبول افتد و چه در نظر آید...

البته این یک پیش تبلیغ است و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد !

از دوستانی هم که معتقدند من توهم شاعر بودن زدم(!) بشدت عذرخواهی میکنم و خواهش می کنم اجازه بدن من با همین توهم فانتزی خوش باشم و اینو از من دریغ نکنن من هم قول میدم به واقعیاتی(!) که اونها بهش معتقدند  احترام بگذارم.

[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 21:40 ] [ حسین جنتی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
نام قبلی وبلاگ من سیب غزل بود البته چندان هم مهم نیست!
بخاطر اینکه دوست دیگری هم با همین نام وبلاگی داشت بنده نام وبلاگ را برداشتم
متولد تهرانم از مادری تهرانی وپدری قمی الان ساکن ورامینم اما ایرانی ام!
امکانات وب


تبادل لینک