تبليغاتX
سیب غزل
سیب غزل
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
       سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-14:17-حسین جنتی  
ساعتي نيست كه درشهر گرفتاري نيست

شهرغارت شده ونعره ي عياري نيست

نه زليخا و عزيزي ، نه ترنجي، نه كسي،

يوسف از چاه برون آمده،بازاري نيست!

حسن‌، آنست،كه در صورت بسياري هست،

عشق، چيزي است، كه در چنته ي بسياري نيست!

نه مغول،دست كشيده ست زخونخواري خويش،

مو به مو گشته ولي ،گردن ِعطاري نيست!

شيخ ما گشت پي ِ آدم و در شهر نبود،

گشته ايم از همه سو اينهمه را،(آري نيست)!

درقطاريم و به مقصد نگران، ناچاريم،

كوه ميريزد و دهقانِ فدا كاري ، نيست!

كاش آزادتر از خاك بيابان بوديم،

خرّم آن باغ كه در چنبرِ ديواري نيست


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-14:17-حسین جنتی  
 

اي غنچه درحضور خزان ،واشدن ،چرا؟

اي باغ! زير تيغ، شكوفا شدن چرا؟

گيرم شكفته اي و خزان با تو بد نكرد،

باغنچه ها مسافر صحرا شدن، چرا؟

باسنگ و تيرو نيزه و شمشير،ميزنند-

باغ تورا ، كه خوش قد و بالا شدن ، چرا   !؟

در فصل حكمراني مردان زن صفت،

اينقدر بي مضايغه آقا شدن چرا؟

با قطره ها بگو كه خجالت نمي كشند؟

از رودها بپرس ، كه دريا شدن چرا؟


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-14:16-حسین جنتی  
درچنگ ميله ، بال و پرم را شناختم

افسوس،درقفس،هنرم را شناختم!

گم كرده بودم اين بدنِ پاره پاره را

ازداغِ بيكسي،جگرم را شناختم

چون كفشِ كهنه بيكس و تنها ،مراگذاشت،

روز نياز همسفرم را شناختم!

بانگِ انالحقم همه جا را گرفته بود،

بالاي دار، قدرِ سرم را شناختم!

آن دم زدن،زمردي و مردانگي،گذشت

تا زيرِ بارِ دل، كمرم را شناختم

سيمرغ كو كه باز درين دشت پرغبار،

درخاك و خون، تنِ پسرم را شناختم!

يك روز مثل آينه ، يكروز مثل آه،

اينگونه روحِ دربدرم را شناختم.


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-14:16-حسین جنتی  
سخت،در انديشه ي اين بي بهاري مانده ام

باغبان درپيش و من در شرمساري مانده ام

شاديم با ديگران است و غمم سهم خودم،

باغ انگورم كه در دردِ خماري مانده ام

من همان زخمم كه بر جانِِِِ درختانِِ كهن،

از ملاقات تبرها،يادگاري مانده ام

نوشدارويي نميبينم دواي درد خويش،

همچنان در دشت با صدزخم كاري مانده ام

ميشمارم بخت هاي نا مراد خويش را

مثل بيداران،به كارِشب شماري مانده ام

برنميخيزند مرداني كه برمي خاستند،

جاده ي فتحم،به درد بي غباري مانده ام

گرچه از اسب اوفتادم ، پيش چشم دوستان،

همچنان بر اصل خود،با استواري مانده ام


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-14:15-حسین جنتی  
 

دستم از سنگ و دلم سنگ و روانم سنگ است

ديرفهميدم و اكنون همه جانم ،سنگ است!

رازها دردل تاريك نهفتم،چون غار

چه بگويم؟چه بگويم؟كه دهانم سنگ است!

آفرين بر من عاشق كه نمازم نشكست،

من كه چون آينه هر روز اذانم سنگ است

هيچكس از همه ي شهر،خريدارم نيست،

مشتري شيشه و من جنس دكانم سنگ است

بي سبب نيست كمان دارم و آرش نشدم،

هم خودم سنگم و هم تيروكمانم ،سنگ است

همه يك عمر زچرخيدن من ،نان خوردند،

گرچه "دسّاسَم"وهرآينه نانم سنگ است

دارد از دور مي آيد، كسي از جنس خودم،

آب و آيينه بياَنداز، گمانم سنگ است!


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-14:14-حسین جنتی  
 

گاه در گُل مي پسندد،گاه در گِل ميكشد

هرچه آدم مي كشد، از خامي دل مي كشد

گاه مثل پيرمردان ساكت است و باوقار،

گاه مثل نوعروسان،بيخبركِل مي كشد

كجرويهاي "فُضيل"اين نكته را معلوم كرد:

عشق حتي بار كج را-هم-به منزل ميكشد

موجهاي بيقرار و گوشماهيها كه هيچ،

عشق ، گهگاهي نهنگي را به ساحل مي كشد!

دوست مست و چشم من مست است و ميدانم ، دريغ،

دست از آهو، پلنگِ مست،مشكل مي كشد!


لینک به نوشته  |