تبليغاتX
سیب غزل -
سیب غزل
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
       سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-14:16-حسین جنتی  
سخت،در انديشه ي اين بي بهاري مانده ام

باغبان درپيش و من در شرمساري مانده ام

شاديم با ديگران است و غمم سهم خودم،

باغ انگورم كه در دردِ خماري مانده ام

من همان زخمم كه بر جانِِِِ درختانِِ كهن،

از ملاقات تبرها،يادگاري مانده ام

نوشدارويي نميبينم دواي درد خويش،

همچنان در دشت با صدزخم كاري مانده ام

ميشمارم بخت هاي نا مراد خويش را

مثل بيداران،به كارِشب شماري مانده ام

برنميخيزند مرداني كه برمي خاستند،

جاده ي فتحم،به درد بي غباري مانده ام

گرچه از اسب اوفتادم ، پيش چشم دوستان،

همچنان بر اصل خود،با استواري مانده ام


لینک به نوشته  |